محجبه

محجبه
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
نویسندگان

۲ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

۱۴دی

داستانی از کتاب (( می شکنم در شکن زلف یار))...

تهران، خیابان آفریقا، یک پاساژ باحال سانتى مانتال.
«لطفا حجاب اسلامى را رعایت فرمایید.»
دخترکان جوان، لاک زده و مانیکور کرده، با هفت قلم آرایش و موهاى افشان به ده ها مغازه برمى خورند که این تابلو بر روى در ورودى آنها ـ جایى که همه آن را ببینند ـ نصب شده است.
توجهى به این نوشته کنند؟ اصلاً!
اندکى از این زلف پریشان در پس روسرى حریرآساى خویش پنهان کنند؟ ابدا!
اگر اینان چنین کنند، تکلیف آنان چه مى شود؟ آنان که آمده اند براى گره گشایى از زلف یار!
معاشران گره از زلف یار بازکنید
شبى خوش است بدین قصه اش دراز کنید
بگذریم... براى غربت حافظ همین بس. همین که شب خوش قصه او شامگاه یک پنجشنبه تابستانى باشد در یک پاساژ با حال سانتى مانتال!

علی رضا عظیمی راد
۰۴خرداد
سرهنگ کلافه شده بود بعد از اینکه با دوربین محل اختفای ایرانی ها را دیده بود.نمی دانستیم چه دیده است که به یکباره چون دیوانه ها قبضه آرپی جی را ازدست خالدکشید وبه طرف تنها ایرانی باقیمانده که ما را مدت زیادی معطل کرده بود شلیک کرد. ما که قرار بود سه روز دیگر در خرمشهر باشیم، نصف یک روز آن را از دست داده بودیم.
آنقدر هول شده بود که موشک نزدیک خودمان به زمین خورد و منفجر شد. باد پرده دود و خاک انفجار را کنار زده بود که تیری ازکنار کلاه سرهنگ رد شد، سرهنگ سراسیمه میان کانال نشست. آن وقت فهمیدم ایرانی حیثیت سرهنگ را نشا نه گرفته است جواب موشک بی هدف سرهنگ را با شلیک تیری حساب شده داده بود.
به دستورسرهنگ ستونی از آرپی جیزن ها پشت دیوار به صف شدند. قبضه دوشکا روی هدف قفل شد دو نفر تیربارچی هم روی زمین دراز کشیده با قطاری ازفشنگ منتظر فرمان شلیک فرمانده بودند.
دستورآتش ِسرهنگ، جهمنی برپا کرد که نه از تنها مدافع شهر که ازدیواری هم که پشت آن پناه گرفته دیگر چیزی باقی نماند.سرهنگ فریاد کشید:
-  آتش بس.

به ستون درپناه دیوار، وسایل مردم، ماشین های سوخته و نخل های واژگون شده در دو طرف خیابان، آرام و آهسته به هدف نزدیک شدیم.دیوار همه فروریخته بود، از زیر آجرهای آن یک جفت پوتین بیرون زده بود،جوی خونی ازمیان آنهاراه بازکرده بود. دود و خاک که رفت، همه دورجنازه ایرانی جمع شدیم. اسلحه بسیارقدیمی اش که گوئی آن را ازموزه برداشته بودکناردستش افتادهبود.سرهنگ آنقدرعصبانی بود که خودش با پا آجرها را کنار زد تا صورت مدافع ایرانی نمایان شد. آن وقت بود که متوجه عصبانیت سرهنگ شدیم. عصبانیتی که با دیدن سرجنازه با سرعت اسلحه کمری اش رابیرون کشید و به دخترکشته شده ایرانی تیر خلاص زد. دختر عربی که حیثیت سرهنگ را کشته بود. 

 

تقدیم به دختران و زنانی که در عصر حاضر هم با حیا، عفت و شجاعت خود، حیثیت دشمنانمان را نشانه می گیرند

علی رضا عظیمی راد